تلاجن

تو را من چشم در راهم...

فانتزی

پنجشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۴:۲۱ ب.ظ
نویسنده : مهتاب
راستشو بخواید، اگه یه موقعی بچه‌دار بشم، از همون اول اول منتظر اون روزی‌ام که جلوم وایسته و بگه «مامان، در مورد این موضوع باهات موافق نیستم.‌ راه درست‌تر اینه که فلان کار رو انجام بدیم.»
این اتفاق، تو هر سنی که بیفته، نقطهٔ عطف مادر/پدر بودنه به نظرم...

وای اگه موضوع، خرید تلویزیون باشه چی کار کنیم؟! :))

گفت‌و‌گو می‌کنیم و شجاعانه پای نتیجه‌ش وایمیستیم :)

شما واقعا یک روشنفکر هستید.

متاسفانه برخی خانواده ها این حرکت را چشم سفیدی می دانند خانه یکی از اقوام بودیم بنده خدا پسرش یک نظر دارد در مورد چیزی. پدره گفت بچه را ببینا هنوز حقوقش از یک تومان بیشتر نشده برای من حرفم می زنه.

بنده خدا پسره بورسیه هست و الان حدود 500 تومان دریافتیشه.

آه! جناب جان کیتینگ:)
همین الان دیدن «انجمن شاعران مرده» تموم شد. خوب موقعی نظر نوشتید برام:)

می‌دونید، کسی از انتقاد به وجد میاد که خودش مدام در حال انتقاد باشه از خودش. این روش (اگر بتونیم حد‌ و‌ حدودش رو خوب یاد بگیریم) فوق‌العاده کارآمد و موثره.

چه تخیل خوب و جالبی

ایشالا در مدینه‌ی فاضله قسمت‌تون می‌شه

 

:)

چرا؟ انقدر یعنی دور از ذهنه؟ :)

من با توجه به مخالفتای شخصی خودم همه ش فکر می کنم طاغی ترین و یاغی ترین و جنگجو ترین بچه ی عالم رو خدا به من خواهد داد، اگر بخواد بده.

یه استرسی دارم خلاصه که نگم برات :)))

چیزی که عوض داره گله نداره :)
والا ما که پدر و مادرمون انقدر به هم محبت می‌کنن و هم رو دوست دارن، این شدیم! نمی‌دونم اونا که همین گزینه رو هم ندارن چی‌کار می‌کنن واقعا🙄

داشتم دنبال دکمه retweet‌ میگشتم اینو share کنم!

:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی