تلاجن

تو را من چشم در راهم...

اعلام وضعیت

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۲۵ ب.ظ
نویسنده : مهتاب

من خودمو می‌شناسم. اگه بابت آرزوهایی که داشتم و دارم، خدا سختی‌های ریز و درشت نمی‌ذاشت تو زندگیم که رشد کنم و فرداروزی تو قیامت می‌گفت: «ببین عزیزم! دلم نمی‌خواست اذیت شی آخه. بعدم فکر کردم شاید ظرفیشو نداشته باشی»، قطعا باهاش دعوا می‌کردم و می‌گفتم (شایدم داد می‌زدم) که: «اذیت شم؟! شاید ظرفیت نداشتم؟! شایدم داشتم! بهتر نبود امتحان می‌کردی؟! من رو محروم کردی از فرصت بهتر و قوی‌تر شدن، صرفا چون اذیت نشم؟! الان اسم این کارت رو می‌ذاری محبت کردن؟! و ازش دفاع هم می‌کنی؟!» و بله! خداوند چون همین رو می‌دونستن، این کار رو نکردن:) خیلی هم ممنون:)  

 
پ.ن ۱: این رو گذاشتم یکم بعد پستای جدی این مدت، حال و هوای این‌جا عوض شه:)
در مورد مطلب قبلی و رفتن و نرفتن هم، واقعیت اینه که من فعلا این طوریه اوضام که نمی‌تونم ننویسم و معمولا هم برای نوشتن تایپ می‌کنم، یعنی این‌جا هم که نباشه، تو ورد یا یادداشت گوشی می‌نویسم معمولا، نه دفتر و روی کاغذ. واسه همین فک کنم زدن یه دکمه «ذخیره و انتشار» ناقابل، زحمتی نداشته باشه. حداقل شاید به درد کسی بخوره یکم و منم خوش‌اقبال باشم و گهگاهی اون جنس بحثایی که دوست دارم و نگاه‌های تکمیل‌کننده موضوع، نصیبم بشه. به هرحال آدمی‌زاد به امید زنده است دیگه:)
 
پ.ن۲: ولی انصافا خدا رحمت کنه جناب قیصر عزیز رو بابت این شعر: 
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر/ در این زمانه دوست ندارم/ انگار/ این روزگار چشم ندارد/ من و تو را یک روز/ خوشحال و بی‌ملال ببیند/ زیرا/ هر چیز و هر کسی را که دوست‌تر بداری/ حتی اگر یک نخ سیگار/ یا زهرمار (یا حتی یک بحث وبلاگی!) باشد/ از تو دریغ می‌کند/ پس/ من با همه وجودم/ خودم را زدم به مردن/ تا روزگار/ دیگر/ کاری به کار من نداشته باشد
 
پ.ن۳: دوم راهنمایی که بودم سر جلسه امتحان انشاء، می‌خواستم یه شعری از فردوسی بیارم تو انشام، بعد می‌خواستم بگم یعنی فردوسی خیلی بهتر از من فلان حرف رو زده، بعد اون بیت معروف
«چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم     که لسان‌غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را» رو از شهریار کش رفتم، جای «لسان‌غیب» نوشتم «حکیم توس»(!) و این البته اولین و آخرین بار بود که طبع‌آزمایی(!) کردم تو شعر و به خصوص شعر کلاسیک.
حالا بعد این مورد و اون مورد تغییر شعر آقای نظری، الان این سومین بار می‌شه که شعر شاعرا رو بنا به نظر و حس شخصیم تغییر دادم :دی
فک کنم روز قیامت یه جایگاه اختصاصی درست کنن سر پل صراط واسه من که جواب این شاعر شعرا رو فقط بدم. بقیه موارد پیش‌کش :دی
 
پ.ن۴: من یه مدتی می‌رم تو اتاقم به کارای بدم فکر کنم:) باز میام ان‌شالله:)
ممنون از همه محبت‌ها و نظراتتون ذیل پست قبلی و تلاشتون برای کمک به حل مشکل:)
مراقب خودتون باشید تا برمی‌گردم:)
:) سیگار خوب بود ...
سیگار مضره برای سلامتی!
از کل این پست، دقیقا همون قسمت مضرش خوب بود؟:دی
+قهوه بخورید به جاش:)
سلام، خوبید؟ :)
یعنی این مطلب، (قبل از پی نوشت ها) درد دلم بود، که همش چرا داشت و چراهای بی جواب به چرا های من می افزود. بگذریم.
خدا قیصر رو رحمت کنه، بهتره سکوت کنم در این باب.
بنظرتون اگه اون مطلب رو میذاشتید پی نوشت و پی نوشت ها میشدن مطلب بهتر نبود؟ :))
سلام. متشکرم:)

الان یعنی به جواب رسیدید؟

مطلب اصلی پست، چیزیه از نظر من که حرف یا نگاه جدیدی برای خواننده داشته باشه، بقیه مسائل و این که من حالم بده یا خوبه یا قراره بنویسم یا ننویسم دیگه حاشین. و من حاشیه‌ها رو می‌ذارم پی‌نوشت:)
میرید تو اتاقتون در رو ببندید سوز میاد
من فعلا خودم رو با چالش دمای ۱۸ درجه مواجه کردم. یعنی در حالی که بقیه بخاری‌های خونه روشنه، مال اتاق من نیست و می‌خوام ببینم تا کجا می‌تونم صرفا با لباس گرم به ادامه حیات بپردازم:) فلذا وجود سوز فعلا موضوعیت نداره:)
برا اکثر " چراهای من " هنوز به جواب نرسیدم
می‌رسید ان‌شالله.
از خود خدا بپرسید. ممکنه یکم طول بکشه ولی اگر بدونه واقعا دنبال جواب هستید، جوابتون رو می‌ده.
مربی و راهنمای اول و اصلی همه ما، خودشه.
من حقیقت را در گوشه ی روسری گلدارش دیدم



اینجوری شد که بیشتر دنبال حاشیه ایم تا متن :)
عجب!
ویل دورانت هم می‌دونه این نگاهتون به حقیقت رو؟ بهش گفتید؟ :دی
سلام
بابت پاراگراف اول خیلی حرف دارم ... هر وقت بتونم منسجم کنمشون میگم... حالا یا همین جا یا توی وب خودم...
سلام.
منم اتفاقا همه چیزی که می‌خواستم رو ننوشتم تو بند اول....بقیه رو گذاشتم اگه سوال یا بحثی پیش اومد بگم:)
سوال اینجاست که اساسا آیا بدون رنج و ابتلاء اون رشد مطلوب اشخاص اتفاق می افته؟
سوال من قبل این مرحله است. می‌شد اصلا آرزوی رشد و تکامل هم نباشه که نیاز به اون سختی‌ها هم نباشه. چرا باید محکوم باشیم به داشتن آرزوی بهتر بودن؟
نه نمیشه آرزو نباشه
چون ما فقط همین تشخص خود آگاه و همین ادراکات وهم و خیالمون نیستیم...
حتی یه پله باید عقب تر رفت...
من کی هستم که آرزو های اینچنینی دارم؟
این سوال مبنایی تره...
باید من کیستم خودمون رو بشورانیم
بله.
اصل ماجرا قبل این که بحث کنیم چرا انسان هستیم و مثلا فرشته یا حیوان یا جمادات نیستیم، اینه که چرا هستیم اصولا؟ چرا وجود داریم؟ چی، ما رو از عدم کشونده این‌جا؟
آیا محکوم بودیم به «موجود بودن» و «وجود داشتن» ؟ 
یا بخش‌هایی از عدم بودیم که از بی‌وجودی، دست به اعتراض برداشتیم و خواستیم لذت موجود بودن بهمون عطا بشه؟
و بعد لذت موجود زنده بودن؟ 
و بعد لذت انسان بودن؟
این که می‌گم لذت، چون فکر می‌کنم لابد خیال می‌کردیم لذت‌بخشه دیگه. نمی‌تونم تصور کنم هممون عاشق ماجراجویی بودیم صرفا! 
لذت، انگیزه عام‌تریه.

+حرفام در مورد عدم، متناقضه. می‌دونم. ظاهرا نمی‌تونم به یک جور عدم مطلق، باور داشته باشم.
بله عدم مطلق مفروض ذهنه... قابل بحث نیست...
باید ببینیم نسبت ما با هستی چیه؟
دو تا سوال پیش میاد
 چی هستیم؟
چرا هستیم؟

قبل از هستی سوالی وهمیه... برای همین این فرض دکارت رد شده هست که میگه من می اندیشم پس هستم...
یعنی از اندیشه به هستی میرسه...
در حالی که باید از هستی به اندیشه برسه...

عدمی که قابل بحث باشه عدم نسبی هست... نه عدم مطلق...



شاید دکارت دنبال حل مشکل اختیار بوده.
اگر قبل هستی، بتونیم حدود و سایه‌ای از اندیشیدن رو قائل بشیم، خیلی به باز شدن این گره کمک می‌کنه. نه؟
دکارت دنبال فنداسیون و زیر بنا برای جهان بینی اش بود...
اگر کتاب فلسفه و ساحت سخن استاد دینانی رو بخونید متوجه نسبت هستی و اندیشه میشید
هستی خودش شعور محضه...
اندیشه ما از دل این شعور مطلق بر میخیزه... و اونقدر رشد میکنه تا بتونه در ادراک خودش این شعور محض رو ببینه و دریافت کنه... وقتی به درک این شعور مطلق میرسه که خودش هم شعور مطلق شده... یعنی فقط وقتی میتونه این شعور مطلق رو ببینه که دوئیتی بین خودش و شعور مطلق نباشه...
تا زمانی که تعین و تشخصی داره فقط میتونه تجلیات اون شعور مطلق (هستی) رو ببینه...
یه موضوعی رو بهتون بگم البته. من مطالعاتی در فلسفه ندارم و خیلی طبیعی و بدیهیه سوالاتی بپرسم که جزء ابتدائیات موضوع باشه. در واقع یه ذهن کاملا آماتور داره باهاتون صحبت می‌کنه و از سوال‌های غریزی و بدیهیات می‌گه. امیدوارم این براتون خسته‌کننده نباشه:)

خب، پس اگر اندیشه، قبل هستی نبوده، قبل هستی، در فضای اون عدم نسبی، چی بودیم؟ داشتیم چی‌کار می‌کردیم؟
اشکال نداره...
اما عدم نسبی:
مثال موج و دریا میتونه مثال خوبی باشه
موج قبل از تلاطمات دریا (به شکل موج) وجود نداشته اما در دریا بوده...
با دریا بود... آب دریا بود...
وقتی موج میشه براش سوال پیش میاد که من تا نیم ساعت پیش نبودم... از کجا اومدم؟
بعد میبینه در داخل دریا هست... بعد که عمیق تر میشه میبینه همه وجودش آب دریا هست...

ما قبل از موجود شدن ، وجود بودیم...
منتها این موجودیت ما دیگه از بین میره... در وجود که ازلی و ابدی بودیم و هستیم... در موجودیتمون ازلی نبودیم اما ابدی هستیم
انا لله... وانا الیه راجعون...
۱.ما خودمون خواستیم از وجود، تبدیل به موجود بشیم؟

۲.وجود چی داره؟ اندیشه که نداره. حس که نداره. تجربه که نداره. می‌تونیم بپرسیم چی داشته؟ یا این سوال بی‌جوابه؟

۳.وجود‌، یه کل واحده یا هر موجودی، وجود انحصاری خودش رو داشته؟
هر موجود هم که می‌گم، صرفا نوع انسان نیست یا مثلا نوع خرگوش. هر خرگوشی مستقلا وجود خودشو داشته؟

۴.در ازل چی بوده؟ خدا؟ هستی مطلق یعنی؟ پس عدم یعنی چی؟ وضعیت قبل از تجلی هستی مطلق و ایجاد وجودها؟
پس عدم مطلق هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت. درسته؟

الان متوجه شدم اینکه گفتید فلسفه نخونید دقیقا منظورتون چی بود 
اما سوالاتون خیلی خوبه انصافا...
2: وجود، اندیشه و حس و تجربه نداره اما حس و اندیشه و تجربه از وجود میاد... و امری وجودی هست
3: وجود کل بسیط هست اما تجلیات گوناگون داره...
مثل نفس ما... نفس مجرده اما در چشم جوری تجلی داره.. در گوش جوری دیگه... در پوست طوری
در شادی جوری در غم جوری دیگه...
نفس شکل نداره اما تمام اشکال جسم ما تجلی نفس بی شکل ما هست...

4: اینکه هستی مطلق چیه که نمیشه تعریف کرد... شما در عالم واقع (از ماد تا ملکوت) جستجو کنید ببینید میشه از ملک وجود بیرون رفت؟ در زمان هم هر چی عقب برید محال به لا وجود برسید... پس جز وجود چیزی نیست...
عدم به صورت نسبی معنا داره یعنی در دست شما یه خمیر بازی هست که به شکل گرده... قبل از اینکه مربعش کنید اون مربع در این خمیر عدم بوده... اما اون مربع در ذهن شما عدم نبود... در خمیر عدم بود... این میشه عدم نسبی


به همه سوالا پاسخ ندادم چون وقتم کمه
براتون مهمه بدونید؟
چرا؟
واضحه که با این سوال و جواب‌ها، مشکل من حل نمی‌شه و باید مطالعه کنم:)
ممنون از وقتی که گذاشتید:)


فلسفه، علم پایه زندگیه به نظرم. داشتن اطلاعات عمومی فلسفی، کمک می‌کنه یاد بگیری سوال درست بپرسی، درست سوال بپرسی و کمابیش به جواب هم برسی. (در صورت مساعد بودن بقیه شرایط)

واسه همینه که به نظرم لازمه انواع تفکر و همین طور یه ابتدائیاتی از فلسفه از بچگی به ما یاد داده می‌شد.
نسل ما گروهین که جواب‌ها رو داشتن و دارن، ولی بلد نیستن سوال بپرسن و بلد نیستن فکر کنن. مخصوصا این دومی. ما از فکر کردن متنفر و فراری هستیم. این مشکل بزرگیه.
موافقم
من نمیدونم چند سالتونه اما تعجب میکنم با این همه دغدغه برای این سوالات ریشه ای و حوصله ای که نوعا افراد معمولی ندارن چرا تا الان نرفتید مطالعات عمیق تر رو شروع کنید...
مثلا همین مطالعات فلسفی...
جدا سوال شد برام
نمی‌خوام برم حوزه یا دانشگاه فلسفه (یا چیزی شبیه این و کلا علوم انسانی) بخونم.

مسئله اساسی من اینه که حضور یک انسان معتقد به مبانی دینی، در حوزه و حیطه علوم تجربی، چه تاثیری روی مفاهیم و مبانی فعلی پذیرفته‌شده در مبحث «فلسفه علم» و «روش‌شناسی و روش علمی» (علم به معنی علوم تجربی) خواهد گذاشت.

به نظر من برای حل این مسئله، باید پژوهشگر علوم تجربی شد و کار جدی کرد و در عین حال، به همون اندازه کار جدی کرد برای فهم مبانی دینی و تلاش برای زندگی بر مبنای دین، تا ببینیم از دلش چی درمیاد.

فعلا مسئله من اینه.
 ز خوش عیاری من سنگ امتحان داغ است...




یادداشت های خوب شما خواندنیست....
وفقک الله.
لطف دارید شما:)

هم‌چنین:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی