تلاجن

تو را من چشم در راهم...

کاش یه ربطی داشتم بهش

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۵۵ ب.ظ
نویسنده : مهتاب

«زندگی در نظرم مسخره می‌آید، چه پیروزی‌هایش و چه شکست‌هایش، چه حیاتش و چه مماتش! چه ناراحتی‌هایش و چه دلخوشی‌هایش! چه امید بستن به آرزوها و چه ترس از قضا و قدر...همه و همه در نظرم مسخره می‌آید. 

به هیچ چیز و هیچ کس دلخوشی ندارم، از هیچ چیز و هیچ کس امید و انتظاری ندارم، از هیچ چیز و هیچ کس وحشتی ندارم.

فقط به خاطر وظیفه برمی‌خیزم، به خاطر وظیفه غذا می‌خورم، به خاطر وظیفه می‌خوابم، به خاطر وظیفه می‌جنگم، به خاطر وظیفه مبارزه می‌کنم، به خاطر وظیفه حرف می‌زنم، به خاطر وظیفه زندگی می‌کنم... و الا حیات بر من سخت سنگین و غیر قابل‌ تحمل بوده است.

شاید من مرده‌ام، روح کشته‌ام، سنگ و جامدم، از حیات و ممات دست شسته‌ام و فقط به خاطر وظیفه متحرکم.»

 

مصطفی چمران | خدا بود و دیگر هیچ نبود | ژانویه۱۹۷۸ | لبنان

 

 + نویسه مرتبط: عنوان ندارد

و «مرگ از من فرار می کند.»
چیزی/کسی که می‌خوای نیست و چیزی/کسی که هست رو نمی‌خوای. همیشه همینه.
و موافقم.
مرگ از منم فرار می‌کنه. البته خوب همون طور که نوشتم «کاش یه ربطی داشتم» به چمران.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی