تلاجن

تو را من چشم در راهم...

مثال

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۲۵ ب.ظ
نویسنده : مهتاب

شده تو یه مجموعه مسئول باشی، قرار به انجام کار مشترک باشه، از هرکسی بپرسی کدوم کار براش راحت‌تره و خودت حاضر باشی هر کاری موند رو انجام بدی، هرکس خودش کارش رو انتخاب کنه، بعضی از پرمدعاترین اعضا، راحت‌ترین قسمت رو بردارن، تو همون قسمت هم توقع داشته باشن کمکشون کنی، همین کارم انجام بدی، تو بخش خودت کسی کمکت نکنه ولی تو کمک کنی به بقیه، با این حال بازم کم بذارن و وقت اضافه بخوان، وقت اضافه بدی و بازم کار نکنن، بپرسی «ببین اگه نمی‌رسی بگو یه کاریش بکنیم» بگه «نه، می‌تونم»، بازم انجام نده، دیگه وقتی نباشه، مجبور بشی از کارای شخصیت و خواب و خوراک و استراحتت بزنی و کار رو تموم کنی که لنگ نمونه پروژه، بعد چون بیش‌تر کارها رو تو انجام دادی ناچار ارائه هم با تو باشه. با هر سختی‌ای هست تمومش کنی، ارائه بدی و ماجرا تموم شه. به روی اون طرفم نیاری و بگی «بیخیال! ارزشش رو نداره.» بعد همون آدم و دقیقا همون آدم بیاد بگه «می‌تونستی بهترم توضیح بدیا!» و بگه «چرا همیشه باید تو ارائه بدی و تو چشم باشی؟» بعد هم باهات قهر کنه و بگه «من دیگه هم‌گروه نمی‌شم با تو». بعد هم برای دفعه بعد، بره به کسایی که می‌خوان تو گروه تو باشن بگه «فلانی خیلی خودخواه و پرروئه. خیلی هم خودشیرینه»

از شدت فشار روحی‌ای که بهت وارد شده، بری با هم‌گروهی‌های قبلیت (که وظیفه خودشون رو در حدی که باید انجام دادن ولی کاری به کار چیز دیگه‌ای هم نداشتن) حرف بزنی و درددل کنی و بهت بگن «توام آخه کار سختی رو سپرده بودی بهش» یا «آخه توام می‌تونستی بهتر ارائه بدی دیگه. راست می‌گه»


شده اینا؟ برید تو یه مجموعه مذهبی ترجیحا مختلط (که پیچیده‌تر بشه موضوع)، اینا رو تجربه کنید؛ بعد بیاید این‌جا می‌شینیم با هم درباره این که چرا فلانی کاری نمی‌کنه صحبت می‌کنیم.

من از مادرم یه چیزیو یاد گرفتم ، هر وقت خوبی می کنه و بدی میبینه حالش متغیر نمیشه میگه برای خدا کردم لذا راحته ، رااحت ...
تو مسائل شخصی بله (گرچه رسیدن به معرفتی که مادرتون دارن اصلا چیز کمی نیست). ولی وقتی موضوع اجتماعی می‌شه، ناراحتیت برای خودت نیست و در عین حال عمیق‌تر و شدید‌تر هم هست...
من تا این حد که خب نه، اصلا... ولی تو همون کارای اتحادیه مثل مدرسه انقلاب و اینها یکی دوبار شبیه همین اتفاقا به شکل خفیف‌ترش برام پیش اومد و عمیقا ناراحت شده بودم جوری که حتی موقع درس خوندن خوب نمیتونستم تمرکز کنم و مثلا میدیدم دو ساعته که فقط دارم فکر میکنم چرا باید من این همه مورد حمله قرار بگیرم در صورتی که بالاخره کار گروهیه و این وسط بعضی‌های دیگه کارشونو کامل انجام ندادن.
آفرین! دقیقا این اتفاقا تو کارای جمعی می‌افته و مخصوصا اگه یه هدف خاص عقیدتی (و نه مثلا صرفا نمره) پشتش باشه، سخت‌تر هم می‌شه.
واسه همینه که کار مجموعه‌ای و تشکیلاتی، شخصیتت رو می‌کوبه از اول می‌سازه:))
و واسه همینه من انقدر دوست دارم این جنس کارها رو:))
سلام
تا این حد از خود گذشتن برای هدف مجموعه رو نه نداشتم...

ولی واقعا این جنس کارها خییلی خوب میتونه درونت رو بهت نشون بده
در خیییلی از ابعادی که اصلا فکرش هم نمیکردی چه صفات خوب یا بدی داری
چالش لذت‌بخشیه در مجموع.
من از یه جایی به بعد دیگه خندم گرف.
نمیدونمم چرا. تو میدونی؟
خنده خوبه. وقتی از تراژدی به کمدی برسی یعنی درک درستی داری از عالم:)
حتی خودمم قانع شدم اصن.
«حتی» رو خوب اومدی :دی
تا این حدش رو نه؛ ولی از اون قسمت که گفتید بره با سایر اعضای مجموعه درددل کنه و اونا هم نفهمنش، اینو با تک تک سلول های بدنم حس کردم!
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی