تلاجن

تو را من چشم در راهم...

و حال خوبی که به آن محتاجیم

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۵ ق.ظ
نویسنده : مهتاب
ترم هفت که بودم، واسه یکی از درسای عمومی، با دوستم ارائه داشتیم و انقدر استاد از کارمون خوشش اومد که همون سرکلاس جلوی همه بچه‌ها گفت:«شما دوتا نمی‌خواد واسه امتحان پایان ترم چیزی بخونید؛ فقط سر جلسه حاضر بشید و تو‌ برگه بنویسید که موضوع ارائتون چی بوده که یادم بیاد بهتون نمره کامل رو بدم»
خوب، طبعا حس خوبی داشت. البته خوندن درس‌های عمومی بین واحدهای تخصصی و کارآموزی‌ها تو محیط اعصاب‌خردکن بیمارستان، هیچ کاری نداشت؛ ولی حس این که هرجوری که برگتو تحویل بدی، بازم‌ نمرت کامله، حس خاصی بود.
گرچه از حرف استاد مطمئن بودیم ولی روز قبل امتحان گفتیم حداقل کتاب رو یه دور بخونیم و‌ تا جایی که می‌تونیم به سوالا جواب بدیم و‌ حالا برگه رو سفیدِ سفید هم‌ تحویل ندیم دیگه.
یادم هست که بعد از ظهر، حوالی مثلا ساعت دو شروع کردم به درس خوندن و‌ خیلی خوش خوشان و آروم آروم و بی‌استرس یه دور کتاب رو خوندم و‌ فرداش هم رفتم سر جلسه و‌ فکر کنم به جز یه سوال که جواب کاملش یادم نیومد بقیه رو جواب دادم.
بعد امتحان هم به شوخی به دوستم می‌گفتم «به نظرت استاد جواب اون یه سوالو بهم ارفاق می‌کنه؟!» و غش‌غش می‌خندیدیم.
گذشت و چند روز بعد که برای دیدن نمره یه درس دیگه رفته بودم سایت دانشگاه رو چک کنم، نمره همون درس عمومی رو دیدم که خوب همون‌طور که استاد قول داده بود کامل بود؛ ولی یه چیز دیگه هم توجهمو جلب کرد؛ کنار نمره، روز و تاریخ وارد شدن نمره هم نوشته شده بود و نکتش این بود که استاد، نمره ما دو نفر رو روز قبل از امتحان، حول و حوش ساعت یک و نیم وارد کرده بود؛ یعنی اصولاً قبل از این که من حتی شروع کنم به خوندن اون درس...

حالا، فکر می‌کنم توکل به خدا باید همچین حالی باشه؛ آرامش خاصی از شدت یقینی که به پروردگار عالم داری. نه که هیچ نگرانی‌ای در کار نباشه، ولی نگرانیش در همین حده که آدم مطمئن باشه اعصاب سمپاتیکش هنوز کار می‌کنن و نابود نشدن:)
فکر می‌کنم که مزیت‌های زیادی هست در زندگی واقعا مبتنی به ایمان که از بس تجربه و حس نکردیم، یکم باورش نمی‌کنیم.
فکر می‌کنم شاید نگرانی این روزهای من واسه برنامه‌های آینده زندگیم، همین قدر الکی باشه و شاید خدا داره از اون بالا با یه لبخند خیلی گنده نگام می‌کنه و‌ می‌گه:«من نمرتو قبل این که حتی لای کتابو باز کنی، وارد کردم دختر جان! چرا انقدر حرص می‌خوری؟!»

پ.ن: هفته دیگه اگه خدا بخواد داریم می‌ریم مشهد و ان شالله واسه همه اونایی که تو این فضا می‌شناسم، به اسم خودشون یا وبلاگشون دعا می‌کنم...اینم نه محض ریا، واسه این که خودم خوشحال می‌شم وقتی می‌فهمم کسی به یادم بوده گفتم:)
تو این روزای سخت، امیدوارم حالتون خوب باشه:)
اون 3 تا پاراگراف قبل پی نوشت برای منی که فردا کنکور دارم خیلی خیلی خوب بود :) متشکر :)
خدا رو شکر:)

موفق باشی عزیزم:))
التماس دعا :))
چشم! ان شالله:)
چرا روزای سخت؟
روزهایی که مردم مشکلات اقتصادی دارن و بالاترین مقام اجرایی کشور با لباس مارک خارجی پا می‌شه می‌ره کوه، روز سختیه احتمالا...
آهان از اون جهت!
فکر کردم اتفاق خاصی افتاده
اونکه روال زندگیمون :))
اصلا دیگه حس می‌کنم مرزهای وقاحت رو یه جوری جا به جا کردن آقایون که آدم حتی خجالت می‌کشه بهش فکر کنه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی