تلاجن

...فردا از آن ماست...

تلاجن

...فردا از آن ماست...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد | مرداد ۴۵

❇️❇️❇️❇️

+ یه «روزمره‌ها» هم اون بالا هست.
+ ‏رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ ‏با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ ‏لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.
+ و یه چیز بی‌ربط بگم؟

اگر مسئله «این»ه،
یعنی باید «همین» باشه.

بایگانی

*خطر لو رفتن داستان فیلم هابیت در این مطلب.

 

+ پریروز فاطمه یه عکس از سردار سلیمانی برام فرستاد. از این عکسای «کم‌تردیده‌شده». عکس قشنگی بود انصافا. نوشت: «اینو دیدم حالم خوب شد، گفتم واسه تو هم بفرستم». تشکر کردم ازش و نوشتم: «ممنونم ازت، ولی راستش من این عکسا رو می‌بینم حالم بد می‌شه». نوشتم: «عکس قشنگیه، ولی ببخشید دیگه، من یکم حساسم». یه مقادیری شکلک هم قاطی این پیاما بود و تهشم به شوخی و خنده گذشت البته، ولی خب، من واقعا یکم حساسم.

 
+ چند وقت ‌قبل زنگ زده بودم به رفیق. پیشوازش یه بخشی از یکی از سخنرانی‌های سردار بود. چند بار زنگ زدم و برنداشت و چند بار هی گوش دادم و حالم یه طوری شد. می‌خواستم به محض این که گوشی رو برداشت بگم: «این چیه گذاشتی خب؟ نمی‌گی آدم قلبش میاد تو دهنش؟». که کلا برنداشت و بهم پیام داد که فعلا جاییه و نمی‌تونه جواب بده. کارم رو براش نوشتم و پیامکی حل و فصلش کردیم و دیگه نشد که چیزی در مورد پیشوازش بگم. چیزی هم نمی‌شد گفت البته، بقیه که مقصر حساس بودن من نیستن.
 
+ تو ماشین داریم با بابا می‌ریم جایی. تو جادهٔ بین‌راهی، بنر بزرگ زدن از سردار. غم عالم میاد تو دلم. اشکم درمیاد. آروم از زیر عینک آفتابی، دست می‌برم پاکش کنم. دوست ندارم بابا بفهمه گریه‌م گرفته. از این که فکر کنه لابد پس چه دختر خوبی داره که با دیدن عکس سردار اشکش درمیاد، بدم میاد. می‌دونم احتمالا بعدا واسه مامان هم تعریف می‌کنه و از اینم بدم میاد. از این که بدونه یکم حساسم، بدم میاد.
 
+ امروز نشستم «دیدن این فیلم جرم است» نگاه کردم و با این که سردارشون شباهت ظاهری نداره به سردار، از شنیدن چندبارهٔ کلمهٔ سردار و دیدن حالات سردارشون، حالم بد شده. نشستم دارم گریه می‌کنم و از این که دارم اینا رو می‌نویسم و ممکنه شما فکر کنید چقدر آدم ساده/احساساتی/خوب/بد/شعاری/جوگیر یا هر چیز دیگه‌ای هستم هم بدم میاد. ولی انگار باید بنویسم. باید بنویسم که نمی‌فهمم چه‌طور از اون جمعه به بعد زنده‌ام. من واقعا نمی‌فهمم چرا این داغ، می‌تونه انقدر بزرگ باشه، ولی هنوز هم نمی‌تونه منو بکشه. آدم خوب نیست یکم حساس باشه، باید خیلی حساس باشه که یهو کار تموم شه.
 
+ زیر عنوان این وبلاگ، روزای بعد رفتن سردار نوشته بودم: «...دیگه هیچ‌چیز شبیه قبل از ۱۳دی۹۸ نمی‌شه. هیچ‌چیز...» و بعد یه مدت برش داشتم، چون نمی‌خواستم حس ناامیدی به کسی منتقل بشه، چون خودم حس ناامیدی ندارم. درد دارم، ولی ناامید نیستم. نه‌تنها ناامید نیستم که می‌دونم و مطمئنم بهترین عاقبت برای سردار و بهترین اتفاق برای ما و برای آیندهٔ جهان، همینی بود که پیش اومد. ولی درد داره و واسه اونا که یکم حساسن، یه درد تموم‌نشدنی.
 
+من اون ساعت بیدار بودم. ۱۳دی۹۸، ساعت یک صبح من داشتم «هابیت» می‌دیدم. قسمت سومش. اون‌جا که آزوگ، تورین رو می‌کشه. من با حال گرفته‌‌م از دیدن اون فیلم خوابیدم و صبح که بیدار شدم مامان بهم گفت چی شده. صبح خفه شده بودم از شدت غم و شادی هم‌زمان. صبح، از مقایسهٔ حال خودم تو ساعتی که سردار شهید شده بود، حالم از خودم به هم خورده بود. نمی‌شد اون ساعت در حال دعا خوندن باشم مثلا؟ احساس غفلت می‌کردم و حس می‌کردم این که اون ساعت داشتی چی‌کار می‌کردی مهمه. احساس می‌کردم من در واقع همونی‌ام که اون ساعت بودم. تماشاچی. تماشاچی صرف. یه تماشاچی نهایتا یکم حساس.
 
+ یه روزی باید تو آینده وجود داشته باشه که سردار و همهٔ شهدای دی‌ماه۹۸ برگردن پیشمون. یه روزی باید باشه...
 
 
 
 
پ.ن: قبل از پیچیدن نسخهٔ «خب اینا نشون می‌ده هنوز از سوگ بیرون نیومدی» باید عرض کنم بله، من هنوز از سوگ بیرون نیومدم. زندگی و برنامه‌های روزانه‌م سرجاشه و افسرده هم نیستم، ولی از سوگ بیرون نیومدم و ان‌شاءالله که هیچ‌وقت هم بیرون نیام. به من باشه می‌گم از این سوگ باید مرد، نه که ازش بیرون اومد.
 
پ.ن۲: این آهنگ رو قبلا، تو سال‌های اوج ماجرای داعش شنیده بودم ولی نداشتم. رفتم دوباره دانلودش کردم که گوش بدم و یادم بیاد از این سوگ نباید بیرون اومد: [سردار ایرانی | گروه موسیقی نبض]
 

 

  • ۲۷ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۰۳
  • مهتاب

«در این که آیهٔ شریفهٔ «ایاک نعبد و ایاک نستعین» متکلم به نون جمع است و نمازگزار در مقام فروتنی و شکستگی، چند وجه آورده‌اند و نیکوترین آن‌ها آن است که امام رازی در تفسیر کبیر آورده است. و خلاصهٔ آن چنین است که: در شریعت مطهر (اسلام) کسی که چند جنس گوناگون را در یک معامله بفروشد و برخی از آن‌ها معیوب باشد، مشتری می‌تواند یا همهٔ آن‌ها را بخرد و یا همه را پس دهد؛ اما اختیار ندارد معیوب‌ها را پس بدهد و بی‌عیب‌ها را بردارد و در این مورد، چون نمازگزاری بیند که عبادت او معیوب و ناقص است، آن را به‌تنهایی به پیشگاه پروردگار عرضه نمی‌کند، بلکه آن را به انضمام عبادت همهٔ عبادت‌کنندگان، از انبیا و اولیا و نیکان، ضمن یک معامله عرضه می‌دارد. به این امید که عبادت او در این ضمن پذیرفته شود، زیرا که تمامی آن عبادت‌ها رد نمی‌شوند. و نیز هرگاه برخی پذیرفته شوند و برخی پذیرفته نشوند، این تبعیض در معامله است و این موردی است که پروردگار، بندگان خویش را از آن باز داشته است؛ پس چگونه شایستهٔ کرم پروردگاری اوست؟پس او را راهی جز پذیرش همه در پیش نیست و مراد حاصل است.»

کشکول شیخ بهایی | دفتر اول


+ مبارک باشه ان‌شاءالله به همه‌مون و دعا بفرمایید لطفا :)

  • مهتاب
یه مطلبی رو اون زمان که توییتر داشتم تو حساب آقای فتوره‌چی خونده بودم که به نظرم مطلب دقیقیه و مخصوصا موقع انتخابات، خیلی کاربردیه. دم انتخابات، آدم‌ها و گروه‌های مختلفی وانمود می‌کنن نگران و دلسوز مردمن و مشکلات مردم براشون مهمه، یه عبارتی هست می‌گن «ما همه سوار یه کشتی هستیم»، خواستم مطلبی که ایشون در مورد این ادعا نوشته بود رو به مضمون، دوباره بنویسم.

می‌دونید، ما با مسئولینی که تو شونصد جا پست و مقام دارن، تو یه کشتی نیستیم؛ با دانشجوهای ایرانی که آمریکا و کانادا زندگی می‌کنن، با اون بازیگری که نصف سال اروپاست، با اون که گرین کارت و اقامت داره، با اون فوتبالیستی که تا اوضاع به هم می‌ریزه پا می‌شه می‌ره ویلاش تو دبی و ترکیه، با مدیرایی که بچه‌هاشون ایران زندگی نمی‌کنن، با آدمای کله‌گندهٔ هر دو جناح که هر اتفاقی بیفته چیزی برای اونا تغییر نمی‌کنه، با اونایی که تو نروژ و فرانسه و انگلیس دغدغهٔ «وطن» دارن (و من نمی‌گم دروغ می‌گن یا آدمای بدی‌ان) تو یه کشتی نیستیم. ماهایی که یا مجبوریم یا دوست داریم رو این خاک زندگی کنیم و زیر این آسمون نفس بکشیم، ماهایی که اگه بچه داشته باشیم، دوست داریم تو همین سرزمین قد بکشه و صدای خنده‌هاش زیر سقف همین آسمون بپیچه، با اونا که گفتم (و یه سری که نگفتم و خودتون می‌تونید اضافه کنید) تو یه کشتی نیستیم. پس موقع انتخاب‌ها، حواسمون باشه اونی که داره دلسوزی می‌کنه یا ادای دلسوزی رو درمی‌آره، تو کدوم کشتی نشسته.


+ ژست اخلاق‌مداری آدما رو هم جدی نگیریم. هرکسی موقع انتقاد از جناح مقابلش نگران همهٔ مکارم اخلاقی می‌شه؛ نگاه کنیم واکنشش به اشتباه‌های جناح خودش چیه. آدما رو اون‌جا باید شناخت.
  • مهتاب

اصولگراها (در مجموع و در کلیت) در اقتصاد به گرایش‌های سوسیالیستی و چپ نزدیک‌ترند و اصلاح‌طلب‌ها به گرایش‌های راست و لیبرالیستی (آن هم یک رونوشت دست‌چندم). پس اگر به هر دلیلی به گروه دوم رای می‌دهید، حق ندارید با #خودت_بمال مشکل داشته باشید. این را یک بار برای همیشه بفهمیم.




پ.ن: دیشب دیدم یکی (یه آدم پولداری) نوشته بود ۹۶ رفته بین یه عده آدم فقیر و متقاعدشون کرده رییس‌جمهور فعلی بهترین گزینه است برای رای دادن. قسمت زیبای ماجرا اون‌جاست که خودش ایران زندگی نمی‌کنه و قسمت زیباترش اینه که هنوز معتقده بین گزینه‌های موجود این آدم بهترین گزینه بوده. خب بزرگوار، بهترین گزینه برای کی بوده؟ برای تو که ته دغدغه‌ت اینه که تو فرودگاه ازت اثر انگشت نگیرن یا برای اونی که نون شبش رو نداره؟ چه‌طوری انقدر عوضی هستید؟ از دیشب حالم بده.

  • مهتاب
انتخابات (همهٔ انتخابات‌ها) با وضع فعلی برگزاری و شناخت نامزدها و وضع شفافیت و پاسخگویی و نظارت بعدش، مثل درس خواندن شب امتحان است. درس خواندن شب امتحان دانش‌آموز/دانشجویی که هر ترم به خودش قول می‌دهد از ترم بعد درس بخواند و ترم‌های بعد و بعدی می‌آیند و وضعش همان است که بوده. البته منکر این نیستم که با درس خواندن شب امتحان ممکن است بشود نمرهٔ خوبی گرفت، ولی بیایید قبول کنیم امکان ندارد بشود چیزی یاد گرفت.

رای ندادن هم غیبت غیرموجه سر جلسهٔ همان امتحانی است که در طول ترم نخواندی‌اش و شب امتحانش هم رفتی مهمانی. رای ندادن در شرایط ما، توهم کنش سیاسی، اعتراض و مطالبه‌گری است. پاک کردن صورت مسئله است. هیچ تاثیری هم روی هیچ بنی‌بشری ندارد و فقط دندان طمع یک عده وحشی را در خارج از مرزهای این سرزمین، تیزتر می‌کند.

 رای ندادن، در یک شرایط عادی می‌تواند ابزاری برای اعتراض باشد؛ اما فکر می‌کنم باید بپذیریم که حداقل در ایران این‌طور نیست و منقار لاشخورها تیری را که تو به این شکل پرتاب می‌کنی تا به نشانهٔ هشدار به رویت شخصی از مسئولین برسد، در میانهٔ راه و روی هوا قاپ می‌زند و برمی‌گرداند سمت قلب خودت.

من راستش خیلی مسئله‌ام این نیست که کدام جریان سیاسی پیروز انتخابات می‌شود، چون به نظرم مسائل ما خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست که از چنین تغییراتی انتظار معجزه داشته باشیم. مسئلهٔ اساسی ما به اعتقاد من این است که کلیت مردم ما دین را برای اداره و تعیین جزئیات و کلیات زندگی‌شان مفید و موثر نمی‌دانند و برایشان جذاب‌تر است اگر در حد مناسکی خنثی باقی بماند. در زندگی روزمره به نظرشان کاربردی نیست، در مناسبات اجتماعی همچنین و در روابط بین‌الملل هم به طریق اولی. اما امیدوارم رقابت‌ها به‌قدری داغ بشود که اغلب گروه‌های اجتماعی متقاعد شوند که گزینه‌ای برای رای دادن در اختیار دارند و انتخاباتی پرشور داشته باشیم. این عجالتا، معقول‌ترین امیدی است که می‌توانم داشته باشم.
  • مهتاب

تاثیر هیچ مسئلهٔ اقتصادی‌ای به اندازهٔ مسائل فرهنگی نیست.

تاثیر هیچ تحریمی به اندازهٔ تاثیر احساس بی‌عدالتی نیست. 

تاثیر هیچ جهش تولیدی به اندازهٔ عدالت و شفافیت نیست.



+بدیهیات: من نه کاسب تحریمم، نه مخالف ارتقای سطح تولید و خدمات.

  • مهتاب
اگر مسیر تکامل بشریت یک جاده باشد، حضرت در بخش مشخصی از این جاده منتظر ما هستند تا ادامهٔ مسیر را با هم طی کنیم. آن بخش مشخص جاده، جایی است که ما به منتها‌درجه‌ای از تکامل اجتماعی که بدون حضور حضرت ممکن است، دست پیدا کنیم. اتفاق افتادن ظهور قبل از این حد، خلاف حکمت خداست و تا رسیدن به این حد، همچنان مسیر طولانی‌ای وجود دارد.



پ.ن: طولانی را از جهت تنوع و حجم کارهای روی‌زمین‌مانده عرض می‌کنم نه از جهت زمان؛ که فرمود: «تعیین‌کنندگان زمان (ظهور) دروغ‌ می‌گویند.» و فرمود: «هر صبح و شام منتظر فرج باشید.» و فرمود: «خداوند امر فرج را در یک شب سامان می‌بخشد.»
پ.ن۲: عیدتون مبارک🌼
  • مهتاب
درودهای بی‌پایان پروردگار عالم بر آنان که تحت هیچ شرایطی، از آرمان «عدالت» در هیچ حوزه‌ای عقب‌نشینی نمی‌کنند. هرچقدر پیچیده باشد، هرچقدر زحمت داشته باشد، هرچقدر زمان ببرد و هرچقدر مجبور به تحمل آدم‌های «کوتاه‌آمده» و توجیه‌ها، کنایه‌ها و ضربه‌هایشان باشند.



پ.ن: مگر عقب‌نشینی‌های موقتی و مقطعی به عنوان تاکتیکی برای تحقق هدف اصلی.

پ.ن۲: «عدالت» یک سری جنبه‌های بدیهی فطری دارد، یک سری جنبه‌های قانونی و قراردادی الهی/بشری و یک سری جنبه‌های فراقانونی (به این معنا که اولا برخی قوانین نیاز به تغییر دارد، ثانیا یک سری قوانین با شروع تلاش برای تحقق عدالت و عمل به قوانین قبلی مشخص می‌شود و تا قبل از شروع این تلاش، نمی‌توان به طور دقیق به آن‌ها دست پیدا کرد و ثالثا به این معنا که خیلی مسائل اصولا با قانونِ درست و نظارتِ درست حل نمی‌شود و نیاز به تلاش در حوزه‌های فرهنگی دارد)

پ.ن۳: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ۖ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ ۚ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ»
همانا ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آن‌ها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند و آهن (و دیگر فلزات) را که در آن هم سختی (جنگ و کارزار) و هم منافع بسیار بر مردم است (نیز برای حفظ عدالت) آفریدیم، و تا خداوند معلوم کند چه‌کسی او و پیامبرانش را یاری می‌کند بی‌آنکه او را ببینند؛ (هر چند) که خدا بسیار قوی و مقتدر (و از یاری خلق بی‌نیاز) است. 
آیهٔ ۲۵، سورهٔ مبارکهٔ حدید
  • مهتاب
به دعوت بانو دردانه.


حالا که تا این‌جا اومدین، یه توضیحی هم در مورد کتابا بدم.
۱. سفر روس: سفرنامهٔ شوروی مرحوم جلال آل احمده و مثل بقیهٔ سفرنامه‌ها (و کلا کتابایی) که ازش خوندم، مفید و دوست‌داشتنی. انتشارات فردوس و قطعا پیشنهاد می‌کنم.
۲. سیمای محمد: اولین کتابی که از دکتر شریعتی خوندم. دورهٔ نوجوونی البته. اینم پیشنهاد می‌کنم. سپیده‌باوران.
۳. سه دیدار: سه‌جلدی بوده که جلد آخرش دیگه نوشته نشد. از مرحوم نادر ابراهیمی در مورد زندگی امام خمینی. صوتی‌ش هم هست با صدای آقای یامین‌پور که من نمونه‌ش رو گوش دادم خیلی خوشم نیومد😬. خود کتاب رو ولی قطعا پیشنهاد می‌کنم. سورهٔ مهر.
۴. سمفونی مردگان: مال خودم نیست و امانته، هنوزم نخوندمش. منتها از اون‌جایی که «سرلوحه‌ها»ی من دست همین دوستم امانته، گفتم اینو بیارم :دی. سرلوحه‌ها مال آقای امیرخانیه. اونم پیشنهاد می‌کنم.
۵. سه گونه اسلام: کتاب قشنگیه و کم‌حجم. از شهید بهشتی. اگه جایی پیدا کردید، بخرید به نظرم. اینی که من دارم مال نشر بقعه است.
۶. سه کاهن: داستانی در مورد تولد پیامبر. مجید قیصری. طراحی جلدِ مثل همیشه خلاقانهٔ عصر داستان. یه مقداری سخت‌خوان.
۷. سلوک به سوی صبح: اولین و تنها کتابی از هرمان هسه است که خریدم و هنوزم نخوندمش متاسفانه😅. در اسرع وقت ان‌شاءالله. نشر ماهی (که یعنی به شکل تضمینی، ترجمه و طراحی جلد خوب).
  • مهتاب
در هیاهوی شب عید تو را گم کردیم
غافل از آنکه


+ می‌دونم هم شعر و هم عکس خیلی تکراری‌ان؛ ولی راستش هر دو رو خیلی دوست دارم و دوست داشتم این‌جا باشن :)

+ آیا شما هم لحظهٔ تحویل سال دلتون هُرّی می‌ریزه و عمیق‌ترین خواسته‌های قلبی‌تون که تو هزار تا پستوی ضمیر ناخودآگاهتون قایمشون کرده بودید، میان جلو، دست تکون می‌دن و زبون‌درازی می‌کنن؟ :)

+مبارک باشه. پر از خیر و برکت و سلامتی ان‌شاءالله :)

  • مهتاب
الان نمی‌دونم چرا دارم این رو می‌نویسم؛ احتمالا چون احساس کردم رسما داره به یه بحران ملی تبدیل می‌شه! ببینید عزیزان، قرن‌های اول ۹۹ساله‌ان و قرن‌های بعدی صدساله. شما تو ریاضی هم بخوای حساب کنی بین a و b چند تا عدد وجود داره (که شامل خود a و b هم بشه) باید این شکلی عمل کنی: b-a+1 و پس ۱۰۰=۱+۱۳۰۰-۱۳۹۹. فلذا امسال سال آخر قرنه و سال بعد قرن پونزده هجری شمسی شروع می‌شه. حالا این که این قضیه آیا مهمه اصلا و اگر هست چقدر مهمه، من نمی‌دونم. منتها از بابت تغییر قرن خیالتون راحت باشه :)

پ.ن: به نظرات این مطلب مراجعه کنید لطفا. حرف من اشتباه بود. ممنون از تذکر خواننده‌های خوبم :)
  • مهتاب
این بازی رو [که اول هم تو وبلاگ تسنیم عزیز دیدم] به خاطر این که شخصا در اغلب موارد فقط نیمهٔ سوراخ لیوان رو می‌بینم، دوست داشتم. یعنی واقعا از این که یادم انداخت ۹۹ اونقدرام که تو ذهنم مونده و احساس کلی‌م نشون می‌ده، بد و ناراحت‌کننده نبود، خوشحال و ممنونم ازش و پیشنهاد می‌کنم شما هم شرکت کنید :)

البته اصلش باید ۹ لبخند باشه، منتها من شیش ‌تا لبخند بیش‌تر نداشتم و اونم دوتاش رو نمی‌تونم دقیقا بگم [می‌دونم که خیلی خسته شدم الان😅] ولی بیش‌تر از این اگه می‌نوشتم واقعا ادا بود؛ چون در اصل فقط همین شیش تا اتفاق خیلی خوشحالم کردن تو ۹۹.

۱. این یکی رو نمی‌تونم بگم؛ ولی خب خیلی اتفاق خوبی بود و چند سال بود که دعا می‌کردم اتفاق بیفته. شما همین‌طوری از من بپذیرید لطفا :)
۲. تولد نی‌نی یکی از نزدیک‌ترین دوستام.
۳. عقد یکی دیگه از دوستای خوبم همین چند روز پیش، روز عید مبعث.
۴. پیدا کردن جواب یه سوال که از چهارده-پونزده‌سالگی دنبال جوابش بودم و سختی‌های زیادی کشیدم برای این که حلش کنم. [سختی‌های خیلی زیادی واقعا. یعنی الان به حدی خوشحالم که واقعا نمی‌تونم توصیفش کنم براتون :)]
۵. این یکی رو هم متاسفانه نمی‌تونم بگم ولی اینم خیلی خیلی اتفاق خوبی بود و آرزوی چندین و چندسالهٔ من :)

بعدنوشت: عقد یکی دیگه از دوستامم بود امسال که یادم رفت بنویسم؛ یعنی یادم بود ولی نمی‌دونم چرا تو ذهنم بود که مال نود‌و‌هشته. به هرحال از همین تریبون مجددا به نگار عزیز تبریک می‌گم اگه هنوز این‌جا رو می‌خونه و اصلا تقصیر خودشه که همهٔ پستا و استوری‌های مراسم رو از صفحهٔ اینستاش برداشته😅


+ اگه مثل من عاشق پیدا کردن عکسای جدید برای پروفایل و پس‌زمینهٔ لپ‌تاپ و گوشی هستید و مینیمالیسم هم دوست دارید، Chinese art و Chinese art background رو تو گوگل یا پینترست (بیش‌تر هم پینترست) بزنید. کارای قشنگی میاد.
  • مهتاب
یک روزی هم رسید که تصمیم گرفتم از غصه خوردن به خاطر جاماندن در مسابقهٔ «کی از همه موفق‌تره؟» دست بردارم. یک روزی رسید که دیدم تعداد آدم‌های موفق/جذاب/شاد/ثروتمند و... در دنیا انقدر زیاد است که هر اقدامی حتی برای نام‌نویسی در این رقابت اشتباه است؛ چه برسد به تلاش برای پیروزی.

یک روزی، یک جایی، تصمیم گرفتم از داشتن آرزوهای دور‌ و‌ دراز، در این دنیای پیچیدهٔ غیرقابل‌اعتماد، دست بردارم و ملاک ارزشمندی اعمالم را نظر دیگران یا مقایسهٔ خودم با دیگران ندانم.

یک روزی بالاخره فهمیدم این که چه‌کسی در چندسالگی به کجا رسیده، به من ربطی ندارد. که قصهٔ من، مال خودم است. که قصهٔ من منحصربه‌فرد است؛ کما این که قصهٔ بقیهٔ آدم‌ها و باید عرق ریخت و زحمت کشید تا وجوه انحصاری‌اش، خودشان را نشان بدهند.

یک زمانی بالاخره فهمیدم بسیار محتمل است بسیاری از افتخارات فعلی‌مان، در قضاوت نهایی قاضی‌القضات عالم، به قدر پر کاهی هم نیرزد و وای از آن لحظه.

این‌ها را ذره‌ذره فهمیدم و از آن به بعد، آرام‌تر شدم. از آن به بعد _به جز دوره‌های محدود و گذرای سرخوردگی_ از همهٔ همین‌هایی که روزگاری تحملشان سخت بود، لذت می‌برم. از این حجم غول‌پیکر تنهایی، از فکر مواجهه با هزاران چالش پیش‌رو در آینده، از مقایسهٔ کمبودها و عقب‌ماندگی‌هایی که برای بدهکار نبودن به خودم، پذیرفته‌ام، از همهٔ صبرها و سکوت‌ها و اشک‌ها و نداری‌های مسیر تحقق آرمان‌گرایی‌ام، لذت می‌برم و هزار بار دیگر هم اگر برگردم، همین مسیر را خواهم آمد.

الحمدلله علی عظیم رزیتی...
  • ۲۳ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۰۰
  • مهتاب

اصلا نیازی نیست ما تلاش کنیم که تمدن غرب سقوط کنه؛ این اتفاقیه که خودش به طور طبیعی می‌افته و اونقدر هم بدیهی و طبیعی و تکراریه که نیاز به این همه شور و شوق و ذوق و هیجان هم نداره. هر تمدنی، زمانی شکل می‌گیره، تلاش‌هایی انجام می‌ده و مرتکب اشتباهاتی می‌شه؛ تا زمانی که نتیجهٔ تلاش‌ها از پیامد اشتباهات بزرگ‌تر باشه، تمدن در قدرته و نقطهٔ اوجش هم زمانیه که بیش‌ترین فاصله بین نتایج کارهای درست و پیامد خطاها وجود داره. بقای تمدن هم منوط به اینه که در مقابل هشدارهایی که برای تصحیح خطاها بهش داده می‌شه، لجبازی نکنه. اما معمولا این اتفاق نمی‌افته، چون تمدن‌ها، اعتماد به نفسشون رو از اعتقاد به برتری بی‌قید‌و‌شرط و ذاتی خودشون به دست میارن و اغلب، دستاوردهای تمدن‌های دیگه رو انکار می‌کنن تا به اون ایدهٔ مرکزی، آسیب و خللی وارد نشه. در نتیجه، به خطاها ادامه می‌دن و ناچار زمانی می‌رسه که پیامد اشتباهات به نتایج دستاوردها نزدیک و باهاش مساوی می‌شه. از این‌جا روند سقوط تمدن آغاز می‌شه؛ اگر دست از لجبازی برداره، احتمال برگشتن ورق هست؛ اما معمولا این‌طور نمی‌شه و تمدن‌ها با غرور و سرمستی باقی‌مونده از روزهای اوجشون، شرایط فعلی رو انکار می‌کنن و انقدر به این انکار احمقانه و لجبازی کودکانه ادامه می‌دن که بالاخره سقوط می‌کنن. اتفاقی که بارها و بارها در تاریخ افتاده و باز هم خواهد افتاد. غلبه‌های تمدنی هم صرفا زمانی اتفاق می‌افتن که تمدن مغلوب، قبلا خودش از درون پوسیده باشه؛ و الا هیچ تمدنی واقعا باعث شکست تمدن دیگه‌ای نمی‌شه و دلیل اصلی شکست، همیشه ضعف تمدن مغلوبه نه صرفا قدرت تمدن غالب. با همهٔ این حرفا، پس نقش ما چیه؟ نقش ما، تلاش برای ساخت یه ساختار جدیده که از قِبَل این تلاش‌ها، احتمالا می‌تونیم این ایده رو تو ذهن آدم‌ها بکاریم که «نگران نباشید. با خیال راحت این کشتی در حال غرق شدن رو ترک کنید؛ چون این چیزی که می‌بینید پایان تاریخ نیست و راه‌های نرفتهٔ زیادی پیش روی آدمی‌زاده.» بنابراین، نقش ما در بهترین حالت، صرفا تسریع یه رونده، نه ایجادش. چون او خودش به طور طبیعی ایجاد می‌شه و نیازی به نگرانی نیست. اون چیزی که باید در موردش نگران باشیم اینه که آیا برای فردای فروپاشی، برنامه‌ای عملی و کاربردی، برای بشریت داریم یا نه. این مسئلهٔ ماست.


+ تمدن نهایی، از میراث صحیح و دستاوردهای درست همهٔ تمدن‌های قبل استفاده می‌کنه. این، اون ایدهٔ مرکزی‌ایه که باید شهروندان آینده رو باهاش تربیت کنیم و کشوری می‌تونه مدیران دنیای فردا رو تربیت کنه، که این موضوع رو درک کرده باشه. دورهٔ فخرفروشی‌های قومی و نژادی و تاریخی تموم شده. ساخت بنای تمدن بعدی، مثل ماجرای نصب حجرالاسود در زمان حضرت رسوله (صلی‌‌الله علیه و آله و سلم). همهٔ تمدن‌ها سنگ رو حمل می‌کنن و نهایتا انسان کامل، اون رو در جای صحیحش قرار می‌ده. فلذا مبارزه با امپریالیسم اگر احیانا از حیث نظری به پان ایرانیسم برسه، از همین الان باید فاتحه‌ش رو خوند؛ از حیث عملی هم که اصولا ممکن نیست.


+ ‏سوال مرتبط: چرا متوسط توقع عمومی جامعهٔ بشری از یک انسان فرهیخته و فهمیده، انقدر پایینه؟


+ ‏مطلب مرتبط: برای همهٔ همه

  • مهتاب
ما ممکن است به دلایل بیرونی، قادر به تحقق عدالت نشویم؛ اما حداقلش این است که می‌توانیم در مورد عدالت حرف بزنیم و وجوه مختلفش را تبیین کنیم؛ حداقلش این است که می‌توانیم در آدم‌ها شوق و انتظار اجرای عدالت را ایجاد کنیم؛ حداقلش این است که خودمان می‌توانیم عادلانه زندگی کنیم. و همهٔ این‌ها باعث می‌شود تا اگر روزی موانع بیرونی برطرف شد و قرار شد عدالت واقعی برقرار شود، آدم‌ها با جزئیات و مختصات آن غریبه و بیگانه نباشند. بماند البته که شرط کنار رفتن موانع بیرونی هم، اصولا همین شوق و آمادگی و انتظار حداکثری است. پس، از فکر کردن به عدالت، از حرف زدن در مورد عدالت و از زندگی کردن بر مبنای عدالت، خسته نشویم. این شاید، آخرین و بزرگ‌ترین آزمون آدمی‌زاد در جهان خاکی باشد.



+ بدیهی است همهٔ آنچه که نوشته‌ام، باید با روش‌های درست پیگیری شود؛ و الا زیاد و بی‌فایده حرف زدن/کار کردن را تقریبا همه بلدند.
  • مهتاب
طفلک دینی که سخنرانی متولیان مذهبیش، در عمدهٔ موارد، به اندازهٔ یه سخنرانی تد* هم جذابیت و محتوا نداره.

+ عدالت جنسیتی تو دسترسی به علمای دینی و اخلاقی هم پیش‌کش.


*TED Talk
+ عصبانی نشید اگر موافق نیستید. بیاید حرف بزنیم.
  • مهتاب
برای قبول خیلی چیزها، اول باید قبول کرد که خدا دوست‌داشتنیه؛ اول باید خدا رو دوست داشت. و من مدت‌ نسبتا طولانی‌ای وقت صرف کردم برای پیدا کردن جواب این سوال که «چرا باید خدا رو دوست داشت؟» و واضحه که جواب‌هایی مثل «چون این همه نعمت بهمون داده» یا «چون خیلی مهربونه» کافی نبود. چون اون وقت یعنی اگر نعمت‌هاش رو بگیره، دیگه نباید دوستش داشت؟ یا مثلا اون مهربونی رو از کجا می‌فهمیم؟ وقتی به مشکلات زندگی رسیدیم، باز چه‌طوری معتقد بمونیم مهربونه؟ و بقیهٔ جواب‌ها هم همین‌طوری بودن برام. مدت‌ها بهش فکر کردم و دیدم اصلا سوال اشتباهه. نباید دنبال دلیلی بگردم برای دوست داشتن خدا؛ باید دلیلی پیدا کنم که به خاطر اون دلیل، حتی اگر بخوام هم نتونم خدا رو دوست نداشته باشم. و فهمیدم اون دلیل، وجود حضرت امیرالمومنینه. دیدم من واقعا نمی‌تونم خدایی که علی بن ابی‌طالب (علیه‌ افضل صلوات المصلین) رو خلق کرده، دوست نداشته باشم. حقیقتا ازم برنمیاد.




+ اصراری ندارم که این دلیل برای همه کافیه؛ ولی برای من کافی بود.
+ عیدتون مبارک :)
  • مهتاب
یک راه موقت برای نزدیک شدن به عدالت آموزشی این است که سهمیه‌های محیرالعقول فعلی را بردارند و بر اساس نوع دبیرستانی که دورهٔ دوم متوسطه در آن گذرانده شده، سهمیه تعیین کنند. می‌شود این را با سهمیهٔ مناطق هم ترکیب کرد. بدین صورت که دانش‌آموزان مدارس دولتی/شاهد/سمپاد/نمونه/غیرانتفاعی هر منطقه، با دانش‌آموزان مدارس مشابه از همان منطقه رقابت کنند. ملاک هم بیش‌ترین سال‌های تحصیلی دانش‌آموز باشد؛ مثلا اگر کسی دو سال غیرانتفاعی بوده و سال آخر به مدرسهٔ دولتی رفته، در گروه مدارس غیرانتفاعی آزمون بدهد. اگر هم کسی سه سال تحصیلی‌اش متفاوت بوده، ملاک سال آخر باشد. این طرح را (که طبعا نیاز به جزئیات بیش‌تر دارد و ایراداتی هم دارد) موقتا اجرا کنند؛ بعد هم بودجهٔ آموزش و پرورش (و هم‌زمان نظارت را) به‌تدریج زیاد کنند تا کیفیت مدارس دولتی به‌مرور افزایش پیدا کند.

+ فکر نمی‌کنم هیچ راهی غیر از توجه بیش‌تر به حوزهٔ آموزش، برای حل مسائل بنیادی‌‌مان داشته باشیم.
  • مهتاب
سیاست از نظر من یعنی تعیین هدف/اهداف همسو و یکپارچه و سپس پیدا کردن همهٔ راه‌های معقول و مشروع و البته متفاوت، برای دستیابی به آن اهداف. از این منظر، انعطاف‌هایی که در بازی سیاست انجام می‌شود و تنوع مسیرهایی که در آن وجود دارد، نباید منجر به تغییر اهداف شود و به همین دلیل، عقب‌نشینی و تفاوت‌های زیاد، صرفا در تکنیک‌ها و مسیرها مجاز است؛ نه در اهداف اصلی. از این جهت فکر می‌کنم افرادی مثل آقای اردوغان را اصولا نمی‌توان سیاست‌مدار دانست. این افراد، دقیقا همان‌هایی هستند که تنوع راه‌کارها را با تنوع اهداف اشتباه می‌گیرند (مشخصا چون این کار راحت‌تر است) و در یک زمان مشخص به دنبال اهدافی کاملا متضاد هستند (مثلا در مورد آقای اردوغان، تلاش توامان برای استفاده از مزیت‌های ارتباط با رژیم صهیونیستی و همزمان قرار گرفتن در جایگاه یک عضو موثر گفتمان مقاومت). چنین رفتاری، هرچه که باشد، اسمش سیاست‌ورزی نیست؛ بیش‌تر می‌توان آن را «باری به هر جهت بودن» و «لذت بردن از سیاست به خاطر خود سیاست» (و نه برای رسیدن به اهداف مشخصی) دانست. و من قصد داشتم این پرسش را مطرح کنم که آیا می‌توان این سبک از کنش سیاسی آقای اردوغان را عصاره‌ای از باورهای ملت ترکیه دانست؟ که یادم آمد خودمان گل سرسبد رجال سیاسی مملکت را به عنوان رییس‌جمهور داریم و تصمیم گرفتم سکوت کنم. واقعا بدا به حال ما اگر عصارهٔ باورهای سیاسی-اجتماعی ملت‌مان، چنین شخصیتی باشد.
نیست ان‌شاءالله.
  • مهتاب
«درست است که آزادی آخرین سخن نیست؛ اما به هر حال نیمی از حقیقت است. آزادی فقط یک جنبهٔ منفی همهٔ این پدیده‌هاست. و جنبهٔ مثبت آن عبارت است از مسئولیت. یعنی در حقیقت اگر آزادی در قالب مسئولیت قرار نگیرد، در خطر انحطاط قرار می‌گیرد. به همین دلیل توصیه می‌کنم که در مقابل مجسمهٔ آزادی در نیویورک _یعنی سواحل شرقی آمریکا_ یک مجسمهٔ مسئولیت هم در سواحل غربی آمریکا برپا کنند!»
انسان در جست‌وجوی معنا | ویکتور فرانکل


+ به قول توییتریا، روزی که شبه‌روشنفکرای ما این موضوع رو درک کنن، عید منه!

+ کتاب رو اگر نخوندید، پیشنهاد می‌کنم بخونید [کتاب معروفی هم هست]. مخصوصا برای یه عده از ماها که روانشناسی برامون با فروید و روانکاوی و «اینا همه ریشه در کودکیم داره» و «با توجه به شرایطی/روحیاتی که داشتم/دارم فلان رفتار اشتباهم طبیعیه [و همینه که هست]»، یکی شده و بعضا اراده و اختیار انسان رو یه چیزی در حد سیب‌زمینی و گلابی می‌دونیم، کتاب خوبیه. خلاف اسمش هم که ممکنه پیچیده به نظر بیاد، هم متن راحتی داره و هم حجمش کمه. [البته بخش‌های محدودی از ترجمهٔ این نسخه‌ای که من تو طاقچه خوندم، نارسا بود به نظرم؛ ولی در مجموع اشکال ویژه‌ای تو خوندن و درکش ایجاد نمی‌کنه.]
  • مهتاب